هنوز سرگرم دغدغههايت هستى. سرگرم كسب پول و شهرت. سرگرم خوراك و پوشاك. چند روز ديگر مانده است به آن سفر آسمان. آن زمان بىآغاز. چه مىخواهى بكنى؟ ادامهی این ورودی را بخوانید »
خدا نطلبید، ولی بچه ها خوشا به سعادتون ….
ژوئن 22, 2008دلتنگی
ژوئن 7, 2008وقتی شبها و روزها از هم سبقت میگیرند تا نکند یکی از دیگری طولانی تر شود اما روزگار برای تو چون گردونه ثابتی باشد که گاه چرخشهایش نیز تکراری است…
وقتی احساس کنی صفحه زندگیت عکسی دیگر از زاویه عمرت را در خود جای داده در حالی که تو هنوز فرسنگها تا پلههای ترقی زندگیت فاصله داری …
وقتی چهارراه ذهنت از هر سو به یک بن بست ختم شود و تو پرسان پرسان و دوان دوان دنبال شکافی برای رهایی از حصار افکار ذهنت بگردی…
وقتی قدم به قدم و نفس به نفس خود را با انتهای دنیا همراه ببینی و جایگاه امید را در دست شیطان ناامیدی اسیر و در بند ببینی…
وقتی رؤیاهای ناتمام ذهنت جای خود را به حقیقتها و واقعیتها دادند و آنگاه تو خود را در میان دریایی از بیخیالیهای گذشتهات غوطهور ببینی …
وقتی موسیقی درونت به نوای غم انگیز سکوت مبدل شد …
وقتی خود را اسیری میان افکار و عقاید و گفتههای دیگران یافتی… ادامهی این ورودی را بخوانید »
آقا پس من یه چیزی داشتم که آوردی اینجا…
ژوئن 5, 2008آقا ميخوام بگم غلط كردم نمي تونم ميخوام بگم شرمنده ام نميدونم به كي بايد بگم آخه من شرمنده همه هستم باشه يكبار غلط كردم گغتم ببخشيد شما هم بخشيديد باشه يكبار ديگه اشتباه كردم گفتم آقا غلط كردم گفتي عيبي نداره آخي باشه يكبار ديگه نا فرماني كردم جفا كردم دو باره پيشيمون تر از قبل اومدم گفتم آقا نميدونم چي بگم شما يك لبخند مهرون زديد گفتيد عيبي نداره ادامهی این ورودی را بخوانید »