خدا نطلبید، ولی بچه ها خوشا به سعادتون ….‏

ژوئن 22, 2008 با شاید دلم!

هنوز سرگرم دغدغه‏هايت هستى. سرگرم كسب پول و شهرت. سرگرم خوراك و پوشاك. چند روز ديگر مانده است به آن سفر آسمان. آن زمان بى‏آغاز. چه مى‏خواهى بكنى؟ ادامه مطلب »

دلتنگی

ژوئن 7, 2008 با شاید دلم!

وقتی شب‌ها و روزها از هم سبقت می‌گیرند تا نکند یکی از دیگری طولانی تر شود اما روزگار برای تو چون گردونه ثابتی باشد که گاه چرخش‌هایش نیز تکراری است…
وقتی احساس کنی صفحه زندگیت عکسی دیگر از زاویه عمرت را در خود جای داده در حالی که تو هنوز فرسنگ‌ها تا پله‌های ترقی زندگیت فاصله داری …
وقتی چهارراه ذهنت از هر سو به یک بن بست ختم شود و تو پرسان پرسان و دوان دوان دنبال شکافی برای رهایی از حصار افکار ذهنت بگردی…
وقتی قدم به قدم و نفس به نفس خود را با انتهای دنیا همراه ببینی و جایگاه امید را در دست شیطان ناامیدی اسیر و در بند ببینی…
وقتی رؤیاهای ناتمام ذهنت جای خود را به حقیقت‌ها و واقعیت‌ها دادند و آنگاه تو خود را در میان دریایی از بی‌خیالی‌های گذشته‌ات غوطه‌ور ببینی …
وقتی موسیقی درونت به نوای غم انگیز سکوت مبدل شد …
وقتی خود را اسیری میان افکار و عقاید و گفته‌های دیگران یافتی… ادامه مطلب »

آقا پس من یه چیزی داشتم که آوردی اینجا…

ژوئن 5, 2008 با شاید دلم!

آقا ميخوام بگم غلط كردم نمي تونم  ميخوام بگم شرمنده ام نميدونم به كي بايد بگم آخه من شرمنده همه هستم  باشه يكبار غلط كردم گغتم ببخشيد شما هم بخشيديد باشه يكبار ديگه اشتباه كردم گفتم آقا غلط كردم گفتي عيبي نداره آخي باشه يكبار ديگه نا فرماني كردم جفا كردم دو باره پيشيمون تر از قبل اومدم گفتم آقا نميدونم چي بگم شما يك لبخند مهرون زديد گفتيد عيبي نداره ادامه مطلب »